میری یه بلایی سرت میاد تو هم که فوفولی باید یکی مواظبت باشه
خندم گرفت
منو تنها گذاشته و رفته سفر حالا میترسه برم کوه یکیو پیدا کنم که از خودش بهتر باشه
آخه تو چقدر ساده ای
من اگر بخوام بپرم میپرم
منتها پروبالی نمونده برام
یه جورایی خودتم داری تو این غار کوچیک تنهاییم زیادی میشی
خوش بگذره دوست دیروز و آشنای امروز و شاید غریبه ی فردا ...
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحمانی