خرید بک لینک

یقینا آرشیو ده ساله ی خاطراتم اونقدر با ارزش هست که اجازه ندم هر کس و ناکسی اونو بخونه

ادرس رو عوض کردم

اونایی که از من ایمیل یا ادرسی در فضای مجازی یا شماره ای برای تماس دارند میتونند منو پیدا کنند و آدرس جدید وبلاگمو بگیرند .

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 15 دی 1401 ساعت: 14:58

قسم خورده بودم ممنوعه ها برای همیشه بره کنار از زندگیم

ولی دیروز که فرحناز نبود یک نخ سیگار سناتور با طعم شراب تنهاییمو پر کرد

لااقل کمکم کرد که یه چرت راحت بزنم

والبته تا نیم ساعت داشتم مسواک میزدم

اینجوری نگاهم نکن

خب میخواستم صبح برم کوه ولی آسمون خیلی میبارید ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 0:54

گفت لازم نکرده تنها بری کوه بزار برگردم باهم میریم

میری یه بلایی سرت میاد تو هم که فوفولی باید یکی مواظبت باشه

خندم گرفت

منو تنها گذاشته و رفته سفر حالا میترسه برم کوه یکیو پیدا کنم که از خودش بهتر باشه

آخه تو چقدر ساده ای

من اگر بخوام بپرم میپرم

منتها پروبالی نمونده برام

یه جورایی خودتم داری تو این غار کوچیک تنهاییم زیادی میشی

خوش بگذره دوست دیروز و آشنای امروز و شاید غریبه ی فردا ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 0:54

به جهان موازی معتقدم

آخه جز این باشه عدالت خدا معنا نداره

هر چند اگر بنا رو بر این بزاریم که همه چیز تو این دنیا دلیل علمی داره میشه گفت اصلا خدایی هم وجود نداره

در کل دوست دارم دلمو خوش کنم به جهان موازی

و کسی چه میدونه شاید روزایی که حالم خوش نیست تازه تو یه دنیای دیگه مرده باشم ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 0:54

شب رو نمیدونی چطور به صبح برسونی

برنامه های تلویزیونی که ....

تخت رو تازه اوکی کردم و رو تخت اونقدر پهلوبه پهلو شدم تا خوابم برد

نماز صبح که خوندم دوباره خوابم نبرد

پاشدم لباس پوشیدم و رفتم کوه

تنهایی هم لذتی داره ها!

یه سیب و یه بطری آب و چند تا دونه شیرینی

وقتی برگشتم فقط شیرینی ها مونده بود

الان بعد از سه روز هنوز ساق پاهام گرفته

اما خیلی عالی بود

بازم میرم ...

تنهایی!

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 0:54

بیدار موندم و حرف زدم

بحث سر 5 عادت بد بود که رابطه رو خراب میکنه

1- اینکه بخواهیم حرفمونو به کرسی بنشونیم

2- همیشه حق رو طرف خودمون بدونیم

3- بخواهیم باهوش و خوب به نظر بیاییم

4- بخواهیم دایم تایید بشیم

5- وظیفه ی حل و فصل رو به دوش خودمون بزاریم

خوشحالم که بیداریهام شیک شده

دارم پیدا میکنم اون دختر تیز و فرض و پر مشغله ی 20 سالگیم رو

و این عالیه ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 0:54

باید بچه ها رو پیدا کنم

دوباره# باید تیم راه بیفته

دان 4 هدف بعدیمه

باید بگیرمش

تماس گرفت و پیگیرم تا اتمام کار

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 0:54

باید# پیداش کنم و بفرستم#ش نیوزیلند

اگر بفرستم#ش فرحناز هم میمونه برام و اگر نشه ...

نباید# توقع داشته باشم که همه چیز رو با هم داشته باشم

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 0:54

با خودم ميگفتم اون يادش نيست ولي منكه يادمه برم يه هديه براش بگيرم واسه اينكه خودم حس عاشقي داشته باشم حس خوبي بود تو بازار دنبال شكلات و گل و هديه باشي و از فروشنده اي كه هميشه نگاه مهربان ومحترمانه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 7:48

صدايموتورباعثشدچراغاروخاموشكنم فرحنازكهخوابهمنمنميخوامبيدارباشمودروبازكنم همهجاتاريكه خونهظلماته يهلحظهخواستمبترسم خنديدموبهخودمگفتمديگهچيزيهمموندهكهازشبترسم؟! رويپيشونيمچندتاجوشمردانهزده درراسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:47

دست کشیدم روی سنگ تا بشورمش سفید بود مثل سنگ پله های حیاط خونه ش به اسمش که رسیدم یادم اومد از روز آخر که پایین پاش ایستاده بودم و همه گریان بودند یه دکتر داشت به زورِ تنفس مصنوعی  ضربان قلبشو برقرار نگه میداشت چشمهاش به سقف اتاق بود بدن تنومندش بی حس روی تخت افتاده بود دیگه حرف ... شوخی ... لبخند ... هیچی ...هیچی نبود همه ناامید بودن اما نمیخواستن رهاش کنن رفتم با همه ی بی اغتقادیم نماز خوندم گفتم خدایا یا جونشو بگیر یا تمام و کمال برش گردون .... نزار روحش در عذاب باشه زود برگشتم تو اتاق و دیدم ...با التماس به پاهاش دست زدم و صدا زذم بابا بزرگ بابا بزرگ ...به خودم میام دارم رو سنگ قبرش التماس میکنم و میگم بابا بزرگ ...اگر دلیل رفتنش نماز من باشه چی؟من دیگه نماز نخوندم . نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶ساعت 8:44 توسط یلدا| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:26

هميشه ميگن ادم بخاطر مصلحت روزگار هر كاري ميكنه

به خودم نگآه ميكنم :

بخاطر چيزي كه مصلحت نيست دارم تلاش ميكنم

موندن بعضي ها آتيش زدن به زندگي خودمونه

همون بهتر كه گورشونو گم كنند

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 3:43

ميخواهم آنقدر عاشق شوم تا تمام چين هاي كنار چشمم صاف شود تا كمر و گردنم از كار زياد به درد نيايد تا سردردهاي عصبي أمانم را نبُرَد تا بتوأنم دوباره سوسيس و كالباس را بدون وجدان درد بخورم با نوشابه! تا لباسهايم عوض شود تا كفشهايم سفيد شود تاموهايم قرمز شود تا شلوارم لي شود تا بجاي زيور آلات ميليوني بدليجات فانتزي دست هايم را زيبا كند ميخواهم عاشقي كنم ميخواهم جوان شوم جوان شوم تا بگويند جوان است وكم طاقت ... طاقت خيانت ندارد توان صبوري ندارد دلش نازك است و نبايد آن را شكست ميخواهم قدري ملاحظه ي بغض هايم را بكنند .ادامه مطلب

برچسب: می خواهم عاشقی کنم, نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 22:08

خيلي چيزا تو زندگيم هست كه بخاطرش بايد شاكر باشم

اما از بعضي چيزا هم ناراحتم هم ميخوام كه نداشته باشم

اسم نميبرم اما ....

دلمو گذاشتم تو كوله باري كه رو دوشم بيشتر از من براي رفتن عجله داره

من .... از خيلي چيزا دل بريدم

و خيانتهايي كه ديدم به من كمك كرد كه اينجوري راحت اماده ي رفتن باشم

و بدترين رفتن اينه كه جسمت باشه و دلت بره....

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 17:34

روتو بکن اونور وقتی دارم گلایه میکنم

تو نگاه نکن تو نیا تو نخون

من از طرز نگاهت خوشم نمیاد

یه ((دیدی حالا)) ی خاصی توشه که پشیمونم میکنه از حرف زدن

پشت اون مگه من مردم هات کلی فحشه

میفهمی ؟!!!

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 17:34

صفحه بندی